تبلیغات
دانلود رمان | دانلود اهنگ غمگین - رمان قصه عشق من

رمان قصه عشق من

نویسنده:مریم حسینی

قسمت دوم

EXrozblog.comEX

دیدار بعدی ما با ثریا خانم، بعد از عمل در بیمارستان بود، دوباره با دیدنش غمی سنگین بر دلم نشست. خدایا! این جسم نحیف و کوچک، همان ثریا خانم بود؟ این بیماری چطور می توانست به این سرعت با این زن زیبا چنین کند؟ حتی بعد از عمل هم بهبودی در وضع او دیده نشد. همه اطرافیان غم زده و افسرده بودند. با ورود ماد، ثریا خانم نگاه دردمندش را به من دوخت و از پسرش خواست تا کمک کند و او را بنشاند. وقتی با کمک فرهاد کمی به حالت نشسته د رآمد، دستهایش را به طرف من دراز کرد و اشک در چشمهایش نشست. به طرفش رفتم و در آغوشش گرفتم. و برای سلامتی اش دعا کردم.همانطور که مرا در آغوش گرفته بود گفت:
- دخترم خیلی دوست داشتم تو عروسم بشی. از وقتی دیدمت به این نتیجه رسیدم که فقط تو لایق پسر کله شق منی! فقط تو می تونی مکمل اون باشی و راضیش کنی. من که هر چی اصرار کردم نخواست دل مادرش رو شاد کنه، حالا دیگه با این آرزو می میرم و حسرت ازدواج شما به دلم می مونه. میدونم که زیاد مهمون این دنیا نیستم. ولی بارت آرزوی خوشبختی و کامیابی می کنم. میدونم تو همسر هر کسی که بشی، اون مرد رو خوشبخت و سعادتمند میکنی. امیدوارم همسر آینده ات لیاقت تو، گل زیبا رو داشته باشه.
همانطور که در آغوشم بود و حرف میزد ،بدنش می لرزید. من هم دست کمی از او نداشتم. به دشت می لرزیدم و اشک می ریختم. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم، خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و با هق هق از اتاق بیرون زدم. به حیاط بیمارستان رفتم و کنار شمشادهای باغچه بیمارستان با صدای بلند گریستم. دست هایم روی صورتم بود و اشک هایم سیل آسا روی صورتم جریان داشت. چرا باید این اتفاق برای ثریا خانم می افتاد؟ چقدر دست تقدیر بی رحم بود و فرهاد از آن هم بی رحم تر! کمی که بار دلم سبک شد، حضور کسی را پشت سرم حس کردم. با دستمالی اشکهایم را پاک کردم و به عقب برگشتم. فرهاد بود که با چشمهای به خون نشسته و متورم از گریه نگاهم میکرد. شرمزده سرم را به زیر انداختم.دلم میخواست با بی رحمی و بدون توجه به حضورش آنجا را ترک کنم. که مرا مخاطب قرار داد :
- میشه چند لحظه وقت تون رو بگیرم؟ میخوام باهاتون صحبت کنم.
سرجایم میخکوب شدم. یعنی با من چه کار داشت؟ سر به زیر انداختم و وانمود کردم گوش میدهم.
- شیکبا خانوم! حرفهای چند لحظه پیش مادرم خیل یمنو منقلب کرد . میخواستم اگه اجازه بدین در مورد یه مساله مهم باهاتون صحبت کنم.
حس همدردی در وجودم شعله ور شد . نمیدانم از تاثیر صدای بم و غمگینش بود یا حالت پریشان و ژولیده اش. ولی هب هر حال دوست نداشتم خودم را حتی لحظه ای جای آنها بگذارم. ادامه داد:
- برای صحبت با شما از پدرتون اجازه گرفتم. بهتره روی اون نیمکت بشینیم . شاید حرفهای من یه کمی طولانی بشه و شما خسته بشید.
گیج و منگ به طرف نیمکت به راه افتادم و روی آن نشستم. آرزویی که همیشه در سینه داشتم، حالا در اینجا و این شرایط محیا شده بود. با خودم گفتم: "چه روز غمگینی!" با فاصله کنارم نشست و بدون اینکه به طرفم برگردد و نگاهم کند به زمین چشم دوخت. دستهایش در هم قفل شد و با لحنی سرد و خالی از احساس ضربه را وارد کرد:
- میخواستم از شما خواستگاری کنم!
" خواستگاری...خواستگاری "! این کلمه درگوشم نوسان داشت و من یخ زده و مبهوت حتی مژه بر هم نمی زدم.ضربه اش کاری بود! ناگهان تکانی خوردم و با دهانی باز به سمتش برگشتم . با نگاهی مملو از درد و رنج به من خیره شد و ادامه داد:
- میدونم...میدونم که تعجب کردین. شاید با خودتون میگید که چقدر گستاخ و فرصت طلبه! شایدم منو آدم خودخواه و بی منطقی بدونید، ولی باور کنین توی برزخی دست و پا میزنم که فقط خدا میدونه چه زجری میکشم. روزی هزار بار آرزوی مرگ میکنم. هزار جور فکر و خیال تلخ و آزار دهنده توی سرم می چرخه. شیکبا خانوم من شرایط بحرانی و سختی رو میگذرونم، ولی صادقانه از شما می خوام که اول حرف هام رو گوش کنین و بعد جواب بدین. شما کاملا مختارین که هر تصمیمی بگیرین و من از صمیم قلب شما رو درک میکنم و به تصمیم تون احترام میگذارم. در جریان هستید که مادرم توی دوران سلامتی اش خیلی مایل بود ما با هم ازدواج ... ازدواج کنیم.من برای مخالفتم با این وصلت دلایلی دارم که متاسفانه از گفتنش معذورم. نه اینکه خدای نکرده شما رو در حد خودم نمی بینم یا به شما ایرادی وارد باشه، نه اصلا اینطور نیست. دلایل من کاملا شخصیه . کلا با زندگی زناشویی مخالفم. دلم میخواست تا آخر عمر مجرد بمونم و تنها دلیل تغییر عقیده ام به انجام رسوندن آروزی مادرمه که تو بستر مرگ افتاده. نمیخوام آرزو به دل بمیره، به همین خاطر این تصمیم سریع رو گرفتم. شکیبا خانم...میدونید..راستش خواهس میکنم این مساله رو به حساب تکبر من نذارید من...میخوام که با شما ازدواج کنم بدون عقد هیچ قراردادی و ... صرفا فقط با یه صیغه محرمیت!
این را گفت و نفسش را بیرون فرستاد. انگار بار سنگینی را از روی دوش بر زمین میگذاشت. قلبم با چنان سرعتی می زد که به نفس نفس افتاده بودم.ناباور و بهت زده ، ساکت نگاهش کردم. با شرمی خاص سرش را پایین انداخت و آهسته ادامه داد:
- گفتم که، شما آزادین هر تصمیمی بگیرین .میتونین مخالفت کنین. با صدایی مرتعش و غم زده گفتم:
- ادامه بدید.
- تمام مراسمی رو که برای یه ازدواج لازمه، انجام میدیم. ولی تا وقتی که مادر زنده است مثل ... مثل دو تا غریبه تو خونه مون زندگی میکنیم، نه بیشتر! از این موضوع هم به جز مادرم، فقط خانواده هاون مطلع میشن. تا وقتی که پیش مادرم هستیم مثل یه زوج خوشبخت رفتار میکنیم ولی توی تمام لحظات دیگر تعهدی به هم نداریم. این شرط من برای ازدواجمونه. میدونم خیلی خودخواهانه و غیر منطقیه ولی من نه میخوام و نه میتونم که خوشبختی شما رو زایل کنم. نمیخوام شما با تحمل روحیات خشن من از زندگی بیزار بشید، همین!
با صدایی لرزان گفتم:
- یعنی شما تا این حد از بهبودی مادرتون ناامید شدین؟
- متاسفانه دکتر مادرم گفته که اون زیاد زنده نمی مونه.
- خدای من! خیلی متاسفم ولی شما...شما اصلا به این مساله فکر کردین که اگر بعد از ازدواج ما، مادرتون خدای نکرده زبونم لال فقط چند روز زنده موند ،اون وقت تکلیفمون چیه؟ یا اگه به امید خدا حالشون روز به روز بهتر شد و شفا گرفتن اون وقت چی؟ چه اتفاقی می افته؟ من چقدر میتونم بمونم؟ یه هفته، یه ماه، چقدر؟ مردم چه حرفهایی پشت سرمون می گن؟ آقا فرهاد آخه چطور ممکنه یه همچین اتفاقی بیافته؟ چطور به خودتون اجازه می دین یه همچین درخواستی از من بکنین؟!
دستی به موهایش کشید و شرم زده سر به زیر انداخت. مدتی با خود کلنجار رفت. دلم میخواست بر سرش فریاد بکشم. چرا چشم هایش را بر روی تمام امتیازات من بیسته بود. و اینطور خودخواهانه تصمیم میگرفت؟ چقدر ظالم و بی رحم بود که احساسم را از عمق چشم هایش نمیخواند. آه بلندی کشید و زمزمه وار گفت:
- حق با شماست. همه اینهایی که گفتید منطقی و درسته. نمیدونم چی بگم خانوم! دیگه فکرم کار نمیکنه.
از غمی که در صدایش شناور بود دلم ریش ریش شد. کمی از موضعم کناره گرفتم و آرامتر گفتم:
- به هر حال نمیتونم در مورد مساله به این مهمی سریع تصمیم بگیرم. باید فکر کنم و با پدر و مادرم هم مشورت کنم.
- بله؛ بله حتما حق با شماست. فقط خواهش میکنم شرایط مادرم رو بیشتر در نظر بگیرین. ما وقت زیادی نداریم، اگه ممکنه زودتر تصمیم بگیرین و اطلاع بدین. این کارت منه، لازمتون میشه.
سرم را تکان دادم و کارت را گرفتم. سست و بی حال تشکر کرد و بعد از خداحافظی دور شد. با یک دنیا فکر و خیال و سوال های بی پاسخ تنها ماندم.چه آرزوهای شیرینی در سر می پروراندم و حالا در چه برزخی گیر افتاده بودم. چه صریح از اینکه به من علاقه ای ندارد سخن گفت. احساس سرخوردگی میکردم. ولی ناگهان به یاد چهره رنج کشیده و آرزومند ثریا خانم افتادم و همه چیز رنگ دیگری به خود گرفت. با خودم گفتم:"بذار به زندگیش وارد بشم . شاید تونستم با دلبری کردم و محبت زیاد اونو شیفته خودم کنم."حتی لحظه ای در کنار او بودن آرزویم بود. شاید این فرصت غنیمتی بود تا او را به خود علاقمند سازم. به هر حال دوستش داشتم و نمیتوانستم به خود دروغ بگویم. و احساسم را نادیده بگیرم.میتوانستم خیلی راحت با خواسته اش کنار بیایم و از اینکه نیتش خشنودی ماردش بود و شتابزده عمل کرده بود، او را درک کنم.من معنای حقیقی عشی را چشیده بودم و آن را چیزی بالاتر از هوا و هوس نفسانی می دیدم، پس حتی غریبه بودن و در کنار او زیستن را هم دوست داشتم. به خدا توکل کردم. و همه چیز را به او سپردم. به هر حال او گره گشای همه امور بندگانش بود. وقتی به خانه رسیدیم مردد بودم که چطور این مساله را با پدر و مادر در میان بگذارم.از واکنش آنها می ترسیدم. اگر اجازه نمیدادند کاری را که مطابق میل و احساسم بود انجام دهم، آن وقت چه؟!

باید به چه کسی متوسل می شدم؟شاید هم مرا درک می کردند و یاری ام می دادند.بعد از لحظاتی دست دست کردنِ،با دنیایی از تشویش و دلهره،رو به پدر که در حال خواندن روزنامه بود گفتم:
-بابا...می خوام مطلب مهمی رو با شما در میون بذارم.به مشورت و راهنمایی شما و مامان و البته نظر موافق تون خیلی احتیاج دارم!
پدر با چهره ای متفکر روزنامه را کنار گذاشت و خیره نگاهم کرد.مادر هم با نگرانی به چشم هایم زل زده بود و کف دستش را مالش می داد.نفسم را با صدا بیرون فرستادم و با توکل به خدا،همه ی گفته های فرهاد را برایشان بازگو کردم .همه را موبه مو،بدون کوچک ترین کم و کاستی.من حرف می زدم و لحظه به لحظه بر بهت و حیرت آنها افزوده می شد.وقتی تمام ماجرا را شرح دادم هنوز آنها از شک بیرون نیامده بودند.سکوت محض بر همه جا حاکم بود.لحظات دلهره آور و پر تنشی بود.ناگهان پدر تکانی خورد با صدایی که رگه هایی از خشم و تعجب در آن شناور بود گفت:
-اون چه طور به خودش اجازه داده این پیشنهادرو به تو بده؟بی چشم و رو!
آب دهانم را به سختی فرو دادم و گفتم:
-ولی بابا...خواهش می کنم آروم باشین.ایرادی به اون وارد نیست.توی بد شرایطی گیر کرده.مگه خودتون امروز حرف های ثریا خانوم رو نشنیدین؟دل سنگم آب می شد به خدا!
-ولی این دلیل نمی شه.انگار تو هم زیاد بی میل نیستی؟چرا داری دفاع می کنی دختر؟
ناگهان صدای جیغ مانند مادر لرزه بر پرده ی گوشم انداخت:
-این دیگه چه مدل زن گرفتنه؟مگه دختر منو غریب و بی کس و کار فرض کرده؟عجب رویی داره !آخه یعنی چی؟مردم چی میگن؟حیف از اون زن نازنین،آدم باور نمی کنه این پسر همون مادر باشه!این بدترین پیشنهاد عالمه...وای پناه بر خدا!جواب فامیل رو چی بدیم؟آخه این بچه به عواقب این کار فکر نکرده که چنین پیشنهاد شرم آوری رو داده؟
این را گفت و با ناله های زیر لبی سرش را به مبل تکیه داد.سر به زیر انداختم و آرام جواب دادم:
-مامان جان،به خودت مسلط باش.حالا که چیزی نشده.اتفاقا نقطه مشترک همه این مسائل ثریا خانومه.به خاطر رضای اونه که آقا فرهاد این پیشنهاد رو داده.اون به خاطر شادی مادری که یه پاش لب گوره این تصمیم رو گرفته...
-کاش این شادی رو زودتر به مادرش تقدیم می کرد تا به این حال و روز نیافته.اون موقعی که این بنده خدا این آرزو رو تو سینه داشت.معلوم نیست چرا شازده ناز می کرد.اگه تموم شیراز رو می گشت مگه بهتر و خانوم تر و خوشگل تر از تو رو پیدا می کرد؟یکی نیست بگه آخه ناراحتی و مشکل تو چیه که می خوای این طوری زندگیتو شروع کنی پسر؟فقط نمی دونم چرا تو لفافه حرف می زنی!نکنه می خوای آینده ات رو به خاطر یه لحظه احساساسی شدن تباه کنی؟
-مامان جان،من فقط سعی کردم اونو درک کنم.مگه این آقا فرهاد همون کسی نیست که همگی دست به دست هم داده بودین تا منو به عقدش دربیارین؟مگه مورد تایید همه تون نیست؟
این بار پدر جواب داد:
-چرا عزیزم،هنوزم مورد تایید ماست.ولی هر چیزی آداب خاص خودش رو داره.تو خیلی راحت با این مسئله برخورد کردی و این فقط یه حس رو در من تقویت می کنه;اینکه تو به غیر از حس همدردی و کمک برای رضای خدا،به فرهاد علاقه مند هم هستی و این خودش به تنهایی یه مساله ی قابل بحثه!
حس داغ و رخوت انگیز توام با شرمی مطبوع در همه ی جای بدنم جاری شد. از شعور و درک بالای پدر خوشحال شدم.مامان با چشم های گشاد در مبل فرو رفت و پدر باز ادامه داد:
-تو مصائب و مشکلاتی که سر که سر راهتی در نظر گرفتی دخترم؟ممکنه نتونی تحمل کنی.این مسائل در آینده ی تو تاثیر مستقیم داره.می دونی این یعنی چه؟
-متاسفانه بله بابا.من همه چیز رو خوب درک کردم.ما فقط می خواییم یه صیغه ی محرمیت ساده بینمون جاری بشه.ما...ما مثل...مثل دو تا خواهر و برادرکنار هم زندگی می کنیم.شما هدف خیری که ما در نظر گرفتیم رو ندید گرفتین ها!
مادر با دست خودش را باد زد و با خشونت گفت:
وای پناه بر خدا!دختر جان از خر شیطون بیا پایین.من اجازه نمیدم این جوری با آینده ات بازی کنی،فهمیدی؟
-آخه مامان...
-آخه بی آخه،همین که گفتم.دیگه حرف هم نباشه!یه عمر با هزار زحمت و امید و آرزو دختر بزرگ نکردم که حالا این طوری بفرستم خونه ی بخت.اگه غیر منطقی می گم تو یه چیزی بگو مرد!
-خانوم به خودت مسلط باش.شکیبا دختر عاقل و فهمیده ایه.مگه خودت نمی گفتی که چقدر از ازدواج بیزاره و از تصمیمی که ما براش گرفتیم ناراحته؟اون موقع هم دلایلی برای خودش داشت و حالا هم که راضیه دلایلی داره،مگه نه عزیزم؟
-خب بله.من میگم اولا که رضای خدا رو در نظر گرفتم،در ضمن شرایط آقا فرهاد رو درک کردم و سعی کردم باهاش همدردی کنم.حالا هم که...خب یکمی بهش ...بهش علاقه مندم،می تونم با محبت کردن زیاد،دوام این زندگی رو بیشتر کنم.من می دونم که می تونم اونو به زندگی امیدوار و پایبند کنم.ضمن اینکه خود آقا فرهاد قول داده هر اتفاقی افتادهمه ی مسائل رو به گردن بگیره تا زندگی من به هم نخوره.منم شرط و شروط خاصی برای این قضیه دارم.تو آینده هم اگر تصمیم به ازدواج بگیرم حتما این جریان رو بی کم و کاست و با توجه به نیت خیری که داشتم،واسه همسر آیندم شرح میدم.اگه قرار باشه درک نکنه که اصلا ازدواج نمیکنم.خیالتون از هر جهت راحت باشه...ازهمه مهمتر این که ما وقت زیادی نداریم.دکترا از بهبود ثریا خانوم قطع امید کردن.گرفتن تصمیم از جانب من به لحظه های عمر ثریا خانوم پیوند خورده.خواهش میکنم اجازه بدین توانایی های خودم رو محک بزنم.من مطمئنم که از پسش بر میام.
پدر آه بلندی کشید.
-نمی دونم چی بگم.احساس از یه طرف میگه برای رضای خدا و خواسته ی دلت مخالفت نکنم و عقل از یه طرف یادآوری می کنه که پای آینده و زنندگیه تو در میونه.تا حالا هم کاری بدون مشورت با پدربزرگ انجام ندادم ولی حالا تو این مورد خاص نمیشه کاری کرد.این مسائل تو باور خودم هم نمی گنجه چه برسه به پدربزرگ!اگه پای علاقه تو در میون نبود هیچ وقت اجازه نمی دادم این اتفاق بیافته ولی حالا...نمیدونم!توکل به خدا.به هر حال تو دختر فهمیده ای هستیمنم کنارتم.نیت خیر تو حتما کمکت میکنه.
مادر با ناراحتی و چشم های اشک آلود گفت:
-چه جوری دلت میاد مرد؟آخه شکیبا حیف نیست؟این دیگه چه جور ازدواجیه؟من برای بچم آرزوها دارم.هر چند خیلی دلم برای اون زن بیچاره می سوزه ولی پای آینده ی دخترم در میونه.تو جدی جدی موافقی با یه ازدواج سوری و فرمالیته بره خونه ی مردی که هیچ علاقه ای بهش نداره؟پس آرزو هامون چی میشه؟هان؟
پدر آرام برخواست و کنارش جای گرفت.با لحنی سرشار از محبت و عشق زمزمه کرد:
-آروم باش خانومم.به خدا توکل کن.شاید حق با دخترمون باشه.شاید خدا خواست و ثریا خانوم شفا گرفت و اینا تا آخر عمر کنار هم زندگی کردن.نگران نباش من خودم دورادور مواظب همه چیز هستم.آخه چرا گریه می کنی و خون به دلم میکنی؟عزیزم ما باید...
دیگر نشستن جایز نبود!آرام برخواستم و راهی اتاقم شدم.می دانستم که مادر تا مدت ها ناراحت و نگران خواهد باقی می ماند و با من هم سر سنگین خواهد بود.
به اتاقم پناه بردم و در تاریکی شب به سقف زل زدم.مهم این بود که می توانستم هر روز در کنار او باشم و او را ببینم.البته شرایطی داشتم که باید برایش بازگو می کردم تا حق و شخصیت دو طرف محفوظ بماند.کیمیا منزل پدربزرگ مانده بود و از این جریان خبر نداشت.می دانستم از شنیدن این تصمیم شگفت زده خواهد شد..جایش خیلی خالی بود.دوست داشتم خانه بود و کلی درد ودل می کردیم. آنقدر در افکار ضد و نقیص غوطه ور بودم که نفهمیدم خواب چه زمانی مرا ربود.
حدود ساعت نه صبح بود که از خواب برخاستم.باز به یاد ماجرای دیروز و خواستگاری عجیب فرهاد افتادم. باید با او تماس می گرفتم و از تصمیمم مطلعش می کردم.بعد از صرف صبحانه به طرف گوشی تلفن رفتم. تپش بی امان قلبم لرزش دستهایم را تشدید می کرد.پس از چند لحظه،صدایش با طنین دلنشینی در تلفن پیچید.
-بله،بفرمایید...
دلم هری ریخت پایین!صدایم بی اراده آرام و لرزان شد:
-آقا فرهاد؟
-سلام شکیبا خانوم...حالتون چطوره؟
ازاینکه صدایم را به این سرعت شناخته بود خوشحال و شگفت زده شدم.
-سلام،ممنونم.شما خوبید؟مادر چطورن؟
-به لطف شما،بد نیست.خانواده خوبن؟
-متشکرم ،سلام دارن .ببخشید....مزاحم که نیستم.
-اختیار دارید،مراحمید خانوم.من در خدمتم.
لحظه ای سکوت برقرار شد.آب دهانم را به سختی فرو دادم و گفتم:
-می خواستم...می خواستم به عرضتون برسونم که من تصمیمم رو گرفتم.
-بله،گوشم با شماست.
-من برای اجرای نقشه تون و از همه مهم تر خوشحالی و رضایت دل مادرتون آماده ام و از عواقب کار هم ترسی ندارم.پدر و مادرم هم به خاطر مادرتون راضی شدن.
-آه...واقعا از شما سپاسگزارم خانوم.خیلی خیلی متشکرم.
-خواهش می کنم ولی من چند تا شرط هم دارم.
-چه شرطی؟
احساس کردم رگه هایی از ناراحتی در صدایش شناور شد.
-ببینید آقا فرهاد،شما همه شرط و شروطتون رو گفتین و من گوش دادم. فکر کنم این حق طبیعی من باشه که روی یه مسائلی تاکید کنم.شما که اعتراضی ندارید؟
-بله...بله حق با شماست.بفرمایید،می شنوم.
یکی از شرط هام اینه که مدت صیغه محرمیت مون حداکثر باید شش ماه باشه و دوم اینکه من توی کنکور شرکت کردم و احتمال داره توی هر شهری قبول بشم.حتی اگه به امید خدا مادرتون شفا هم بگیرن من واسه ادامه تحصیل به اون شهر می رم. شما که مشکلی ندارین؟
-نه،اشکالی نمی بینم. اتفاقا" این طوری بهترم هست.
تمام شور و اتهابم به یکباره فروکش کرد.«بهترم هست»!این حرف چه معنی می داد؟یعنی اینکه هر چه دورتر باشم برایش بهتر و خوشایند تر خواهد بود؟
چقدر سرد و خشن!اصلا" به آن چهره دلپذیر و رمانتیک نمی آمد که تا این حد بی رحم و سنگ دل باشد. وقتی متوجه سکوت ممتد من شدادامه داد:
-البته سوء تفاهم نشه شکیبا خانوم،اگر گفتم با درس خوندنتون مشکلی ندارم به این خاطره که به من ربطی نداره. هدفم اینه که شما رو تو هر تصمیمی آزاد بذارم. به هرحال شما می تونید هر کاری دوست دارید انجام بدید.

صبح زود بیدار شدم و بعد از کمی نرمش، صبحانه اندکی خوردم و آماده نشستم تا فاطمه بیاید. حدود ساعت هشت صبح بود که صدای زنگ بلند شد. در را گشودم با خوشحالی و هیجان مرا در اغوش کشید و بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
- واقعا نمی دونم واسه این فداکاری که کردی چی بهت بگم! به خدا نمی دونی از اینکه خواستی دل مامانم رو شاد کنی چقدر واسه ام عزیز شدی، ولی خدا شاهده خیلی با فرهاد بحث کردم. ازش خواستم این موضوع رو جدی بگیره چون ممکنه برای اینده تو مشکلی ایجاد بشه، ازش خواستم عقد موقت نداشته باشید و عقد دائم کنین ولی زیر بار ازدواج دائم نمی ره، خیلی هم روحیه اش رو باخته و عصبی شده. نمی شه دو کلام باهاش حرف زد.
با آرامش جواب دادم:
- ناراحت نباش عزیزم، من با علم به این مسئله پا پیش گذاشتم ، تو خودتو اذیت نکن.
آهی کشید و گفت:
- کی فکر می کرد مادر سالم و نازنینم صحیح و سالمم به این وضعیت دچار بشه؟ از هفته اینده جلسات شیمی درمانی شروع می شه. به خدا هیچ جوری نمی تونم درد و رنجش رو تحمل کنم...
فاطمه به گریه افتاد. دوباره او را بغل کردم و دلداری اش دادم، دلم برایش سوخت. با همدردی از او خواستم صبر پیشه کند و به عنایت و لطف خداوند امید داشته باشد. هر دو غمگین و افسرده راهی خرید شدیم، آقا فرهاد پول قابل توجهی به فاطمه داده بود تا هر چه برای خرید عروسی لازم است بخریم. ابتدا به یک طلا فروشی رفتیم و دو حلقه زیبا خریدیم. هنگام خرید سرویس طلا هیچ ذوق و هیجانی در خوم احساس نمی کردم. سرویس ساده ای را انتخاب و خریداری کردیم و بعد به سراغ خرید لباس و کفش و اینه و شمعدان رفتیم. لباس عروس هم بسیار زیبا و درخور توجه بود. بالاخره کار خرید به پایان رسید و به خانه بازگشتیم.
قرار بود همان روز فرهاد پیشنهاد خواستگاری از من را با مادرش در میان بگذارد. دوست داشتم ان جا بودم و عکس العمل ثریا خانم را بعد از شنیدم چنین پیشنهادی می دیدم!
گاهی دچار بحران روحی می شدم و در فکر فرو می رفتم. و گاهی دوباره بی خیال همه چیز را به اینده و بازی سرنوشت واگذار می کردم. چاره ای نداشتم باید حقیقت را می پذیرفتم. او مرا نمی خواست. هر گونه تجزیه و تحلیل هم بی فایده بود. با تصمیم که گرفته بودم جز تسلیم و سکوت چاره دیگری نداشتم. فرهاد به تنهایی ترتیب همه وسایل پذیرایی و خنپه عقد و عکاس و چراغانی منزل و ارکستر و این قبیل وسایل تشریفاتی را داده بود تا بعد از امدن مادرش به منزل برای خواستگاری و بله برون آماده باشد. آن دو روز هم به سرعت چشم برهم زدن گذشت. پدر بزرگ بعد از شنیدن خبر خواستگاری نوه سالارخان از من، سر از پا نمی شناخت. دلم برایش می سوخت. واقعا چند ماه بعد که می شنید چه بلایی سر زندگی نوه اش آمده، چه حالی می شد؟ پدرم از اینکه او از قرارداد ما آگاهی نداشت خودش را گناهکار می دانست و سرزنش می کرد، ولی من به پدر تاکید کردم به هیچ عنوان نمی خواهم پدربزرگ چیز بداند.
به هر حال روز خواستگاری هم از راه رسید. مادر به عمه نسرین هم خبر خواستگاری فرهاد را داد. عمه علاوه بر اینکه بسیار متعجب و حیرت زده شده بود خوشحال هم شد. باور نمی کردم که من به این زودی موافقت خود را اعلام کنم. مرتب ورتم را بوسه باران می کرد و می گفت:
- الهی عمه به قربونت بره، باورم نمی شه که شیبا کوچولوی ما هم بالاخره عروس می شه!
با حرف های عه لبخند روی لب هایم نشست ولی نگاهم به چهره اخم آلود و محزون مادر که می افتاد قلبم فشرده می شد. هنوز با من سرسنگین بود و کلامی صحبت نمی کرد. نمی دانم پدر با چه ترفندی او را راضی به پذیرفتن این مساله کرده بود.
لباس مرتب و زیبایی پوشیدم، کمی به سر و وضعم رسیدم و به انتظار امدن میهمانان نشستم. وقتی زنگ به صدا درآمد ضربان قلبم دیوانه وار می کوبید. مهمان ها یکی یکی وارد شدند. اول سالار خان با خوشحالی وارد شد و پدربزرگم را محکم در اغوش کشید و احوالپرسی کرد. بعد همسرش و متعاقب او ثریا خانم با ان بدن نحیف به کمک همسرش وارد شد و بلافاصله با سرور و شادمانی مرا در اغوش کشید و بوسید. از پشت سر او، یکباره نگاهم بر روی قامت بلند فرهاد ثابت ماند. نگاهمان که در هم گره خورد قلبم فرو ریخت. حالتی در نگاهش بود که دلم را می لرزاند. از اغوش ثریا خانم بیرون آمدم و به او که با حالتی متاثر به این صحنه نگاه می کردم سلام کردم. زیباترین و غمگین تر از همیشه به این مراسم آمده بود. آهسته سلامم را پاسخ گفت. انتظار لبخندی کوچک بر روی لب های او ، آرزوی عبثی بود مثل دیگر آرزوهایم. از این همه اندوه و جذبه ی مردانه ای که در وجودش فوران می کرد قلبم فشرده شد. پشت سر او آقا مهدی و همسرش مریم خانم و فاطمه و فائزه هم وارد شدند. بعد از نشستن مهمان ها، برای ریختن چای به اشپزخانه رفتم. مادر حسابی درهم و آزرده خاطر بود.
بعد از مدت کوتاهی با سینی چای به سالن برگشتم. آقا مهدی و پدرم حسابی بحث شان گل انداخته بود و در موردمسائل زراعی و کشاورزی صحبت می کردند. چای را به همه تعارف کردم. هنگام تعارف به فرهاد، نگاه گذرایی به چهره اش انداختم. بی هدف مات نگاهم کرد و چای برداشت و ارام زیر لب تشکر کرد. چشمهای درشت و شفافش لبریز از غمی عمیق به زیر افتاد. بعد از نشستن من، سالارخان رشته کلام را به دست گرفت و شروع به صحبت کرد.
- به قول معروف بعد از تموم حرف ها به سراغ اصل مطلب بریم؛ ما همه اینجا جمع شدیم تا دست دو تا جوون پاک رو تو دست هم بذاریم و اونا رو با عشق و محبت به آشیونه مهرشون بفرستیم. این دو خانواده از قدیم با هم اشنایی دارند و از گذشته هم با هبرن و این خودش خیلی از مسائل رو حل می کنه.
و وقتی ظر مساعد مرا از این خواستگاری فهمید با خنده گفت:
- امیدوارم این عروس ما اونقدر پا قدمش خوش یمن و مبارک باشه که مادر شوهرش زودتر از بستر بیماری رها بشه.
ثریا خانم با صدایی رنجور و ضعیف، معترضانه گفت:
- آقا جون لطفا مریضی پیشرفته من رو به خوش قدمی و بدقمی عروس قشنگم ربط ندید تا بعدا تعبیر بدی نداشته باشد.
واقها از ان همه شعور و دانایی ثریا خانم به وجد آمدم و خیلی افسوس خوردم که چنین زن پر فهم و کمالی به زودی از میان ما رخت سفر می بندد. فاطمه و فائزه با عشقی وافر به مادرشان نگاه کردند ولی در اعماق چهره شان ترس از دست دادن این موهبت الهی به خوبی مشهود بود. حرف های معمولی عقد و ازدواج به پایان رسید و من با تعیین یک جلد کلام الله مجید و چهارده سکه بهار آزادی موافقت کردم به عقد دام فرهاد درآیم. پدربزرگم که از چیزی خبر نداشت چندین بار سرش را نزدیک آورد و اعتراضش را از این مهریه کم اعلام کرد، ولی پدرم به هر طریقی بود او را قانع کرد. ثریا خانم با خوشحالی رو به پدر گفت:
- سهراب خان، با اجازه شما، اگه امکان داره پسر دختر در مورد زندگی شون کمی صحبت کنند.
دلم فرو ریخت و وقتی نگاهم به چهره برافروخته و ناراحت فرهاد افتاد دلشوره گرفتم.
پدر اشنه هایش را بالا انداخت و گفت:
- ایرادی نداره. می تون صحبت کنن. به هر حال مساله یه عمر زندگیه...دخترم، فرهاد خان رو به اتاقت راهنمایی کن.
چشمی گفتم و از جا برخاستم. فرهاد هم با اکراه بلند شد. به در اتاق که رسیدم ایستادم و تعارف کردم. از من خواست جلوتر بروم ، روی لبه تخت نشستم، او هم صندلی میز تحریرم را جلو کشید و نشست. هنزو سگرمه هاش درهم بود. سرم را پایین انداختم و با انشگت هایم بازی کردم. سکوتش طولانی شد. کلافه شدم و سر به زیر گفتم:
- به خاطر نقشه تون هم که شده حداقل کمی اخم هاتون رو باز کنید و طبیعی تر رفتار کنید. اگه واقعا خوشحالی مادرتون براتون مهمه حداقل یه لبخند ساختگی بزنید، بد نمی شه ها!
با تلخی به من نگریست :
- می دونید خانم می ترسم از رفتارم سو تعبیر بشه. من نمی خوام این میون علاقه ای به وجود بیاد. متوجه هستید که؟!
احساس حقارت شدیدی در تمام وجودم حس کردم بارها به خود لعنت فرستادم که چرا قبول کردم. چطور می توانست خودخواهانه محبت مرا این گونه پاسخ می دهد؟ می دانستم از شدت عصبانیت صورتم قرمز شده با طعنه محسوسی گفتم:
- فکر نمی کنید یه کم تند می رید آقا فرهاد؟ باورم نمی شه مرد محترم و تحصیل کرده ای مثل شما این قضاوت ناعادلانه رو داشته باشه! احساس نمی ککنید لیاقت محبتی که در حق شما انجام دادم بیشتر از این حرف ها باشه؟ من به خاطر رضایت دل مادر شما و رضا خدا قبول کردم که آینده و خوشبختی ام رو به بازی بگیرم. اگر باور این مسئله حتی به صورت سوری و نمایشی هم براتون سختهپس چرا این پیشنهاد رو دادید؟ حالا هم که اتفاقی نیافتاده تازه اول کاره، می تونیم بریم بیرون از اتاق و خیلی راحت به همه اعلام کنیم که به تفاهم نرسیدیم. چطوره؟
احساس کردم از صدای بغض آلود و لرزانم که کمی عصبانیت و خشم هم چاشنی اش بود، بی نهایت تعجب کرده است.
واخورده و مبهوت به من خیره شده بود و پلک هم نمی زد. لحظه ای بعد از بهت خارج شد و با حرارت گفت:
- وای خدای من! نه نه خواهش می نم ناراحت نشید. من اعتراف می کنم بد صحبت کردم ولی قصدم توهین به شما نبود. بگذارید به پای فشار عصبی زیادی که تحمل می کنم. من می دونم شما در حق من و مادرمحبت کردید و ازتون هم به خاطر این بزرگواری همیشه ممنونم. ولی قبلا هم به شما گفتم این رفتارها کمی طبیعی اند. بازم می گم ببخشید.
کمی احساس سبکی کردم. از حرف های تندی که به او زده بودم رضایت داشتم. احساس حقارتم را کاهش می داد. این بار با کمی ملایمت ادامه داد:
- در ضمن ما قبلا تمام حرف های لازم رو زدیم فکر نمی کنم حرف دیگه برای گفتن باشه.
در سکوت به حرف هایش گوش کردم و به گوشه ای خیره ماندم، بعد از جایم برخاستم و آماده بیرون رفتن شدم. او نیز پشت سر من از اتاق بیرون امد. به اجبار لبخندی زورکی روی لب هایمان نشاندیم و در این لحظه بود که زن آقا مهدی کِل کشید و همه را وادار به کف زدن کرد. کله قندی که خانواده او به همراه چادری سفید و انشگتری نشان آورده بودند شکسته شد. انها همه این برنامه ها را در یک شب خلاصه کرده بودند چون ثریا خانم حالش بدتر از ان بود که توان مهمانی رفتن و هیجان زیاد را داشته باشد. همگی از بیماری ثریا خانم پژمرده و نگران بودیم. بچه ها مظلومانه به مادر خود چشم می دوختند و او را که جز پوست و استخوانی بیش نبود، عزیز می داشتند. دوباره نگاهم روی او ثابت ماند، نمی دانستم این حالت غمزدگی و نگرانی ناشی از بیماری مادر بود یا از حضور در مجلسی که در مورد عقد و ازدواج و پایبندی زن و شوهر صحبت می شد! هر چه بود که او ظاهری گرفته و مغموم داشت و نارضایتی و اجبار در تمام حرکاتش به وضوح دیده می شد. از خودم لجم گرفته بود چرا من باید شیفته او می شدم. و به او دل می بستم. ولی او کوچک ترین توجهی به من نداشت؟ باید به این رفتارهای سرد او عادت می کردم، جای هیچ گله و شکایتی نبود، خودم این سرنوشت را برای خودم انتخاب کرده بودم. ثریا خانم کم کم حالش منقلب شد و به کمک دخترهایش به اتاق رفت تا استراحت کند. دقایقی بعد، وقتی کمی حالش جا امد همان طور که دراز کشیده بود مرا که در نزدیکش ایستاده بودم به کنارش فرا خاند. کنار تخت نشستم و به او چشم دختم. با رنگ و روی پریده و ماتش مشتاقانه نگاهم کرد و گفت
- عزیزم ناراحت نمی شی اگه فرهاد رو صدا بزنم تا انگشتر نامزدی رو دستت کنه؟
با شرمی خاص گفتم:
- باید از پدر و مادرم اجازه بگیرم.
ثریا خانم رو به مادر کرد و گفت:
- شما اعتراضی ندارید؟
مادر با خوش رویی جواب داد:
- نه خیر چه اشکالی داره؟ شما خودتون صاحب اختیارید.
- ممنونم. فاطمه جان، داداشی رو صدا بزن بیاد اینجا.
بعد از چند لحظه فاطمه و فرهاد داخل شدند دوبار در یک لحظه نگاه هایمان درهم نشست ولی او فورا نگاهش را دزدید و به مادرش گفت:
- بله مادر جان، کاری داشتید؟
- آره پسرم. رسمه که تو این مراسم داماد باید حلقه اش را به دست عروس بکنه.
فاطمه جعبه حلقه را به دست او داد و کنار رفت، فائزه هم چادر سفید را آورد و به دستش داد و گفت:
- این رو هم باید روی سرش بیندازی.
فرهاد نگاه خیره ای به فائزه کرد که حاکی از دلخوریش بود. با حرکت مادر از جایم برخاستم و روبروی او ایستادم. چادر را باز کرد و روی سرم انداخت، سپس با دستهای لرزان حلقه انگشتری را در انشگتم کرد. با تماس دستش که با احتیاط دست من را گرفته بود جریان مغناطیسی سراسر بدنم را لرزاند. انگار در یک لحظه همه خونی که در بدنم بود منجمد شد. نگاهم بی اراده بالا آمد و در چشم هایش قفل شد. چشم هایش با ان حالت افسون گر و رویایی مملو از شرم و اندوه و اندکی هم رنجش و اکراه بود. شاید هم حالتی رمانتیک داشت. ضربان قلبم رفت بالا و دستم را رها کرد و زمزمه وار زیر لب گفت:
- چقدر سردی؟
صدای هلهله و کف زدن حضار که بلند شد انگار من دیگر در این دنیا نبودم. روی ابرها، در مهی غلیظ، با حالتی رویایی و افسانه ای، در هاله ای از شرم و هیجان سرگردان بودم و به ناگاه دو چشم جذاب و محزون رو به رویم بود.....

برای آخر هفته قرار عقد گذاشته شد و به درخواست پدر فقطاز فامیل های نزدیک دعوت به عمل آوردیم.همه از این عجله و غیر مترقبه بودن ازدواج من اظهار تعجب می کردند و ما مجبور بودیم علت این تعجیل راتوضیح بدهیم . تا روز عقد چندین بار دیگر با او برخورد کردم وهر بار همان طور سرد و خشن و غریبه تر از هر غریبه ای! سفره عقد دراتاق مهمان خانه انداخته شد. قرار بود برای مراسم صیغه به محضر برویم چون نمی خواستیم ثریا خانم از عقد موقت ما با خبر شود. فقط پدر من و پدر او به محضر آمدند. صبح جمعه فرهاد و فاطمه برای رفتن به آرایشگاه به دنبالم آمدند. از هنگام سوار شدن تا رسیدن به مقصد حتی کلامی صحبت نکرد,فقط هنگتم پیاده شدن رو به فاطمه گفت:
_چه ساعتی باید بیام دنبالتون؟
_فکر می کنم تا ظهر طول بکشه!
اعتراض در صدایش بیداد می کرد:
_چه خبره!مگه می خواد چیکار کنه؟!
فاطمه نیز پشت چشم نازک کرد و گفت:
_وا عروسه دیگه!هرچند که ماشالله خودشم خوشگله ولی هر کاری سلسله مراتبی داره داداش عزیز!
نفس بلندی کشید و سر تکان داد. نگاه گذرایی به او کردم و فورا پیاده شدم و بدون خداحافظی به داخل سالن آرایش رفتم.فاطمه نیز به من پیوست و گفت:
_متأسفم!نمی خواد اخلاقشو درست کنه.
بدون اینکه جوابی به او بدهم از پله ها بالا رفتم و او نیز بدون صحبت به دنبالم آمد. نمی دانم چرا دچار دلهره و دل آشوبه شده بودم. به جز من دو عروس دیگر هم آنجا بودند. به عروس ها نگاه کردم,آنقدر شاد و سرمست بودند که قلبم فشرده شد.تا حالا عروسی به غمگینی و سرخوردگی خودم سراغ نداشتم!سهیلا خانم که صاحب آرایشگاه معروفی بود بعد از دیدن من گفت:
_به به امروز باید خوشگلترین عروس سال رو داشته باشم!هنوز آرایش نکرده اینقدر خوشگله ,آرایش کنه چی میشه؟ خوش به حال داماد!
با شرم گفتم:
_فکر می کنم شما خیلی به من لطف دارید...
_نه عزیزم ,من واقعیت رو میگم. حالا باید آقا داماد رو ببینم که به عروس خانم میاد یا نه!اگر به خواهرش رفته باشه که خوشگله.
فاطمه خانم لبخندی به سهیلا خانم زد و به من خیره شد. به خوبی معنی نگاهش را درک می کردم, می خواستم به سهیلا خانم بگویم: ((آقا داماد اونقدر بی ذوق و خشکه که حتی نیم نگاهی هم به من نمی اندازه.))
تمام ساعاتی که زیر دست آرایشگر بودم بغضی غریب گلویم را بسته بود. فاطمه به خوبی حالاتم را درک می کرد و گاهی با فشردن دستم قوت قلب می داد. خودم را به شدت بدبخت تصور می کردم و نا امید می شدم, ولی باز هم از اینکه می توانستم هر روز او را ببینم خوشحال بودم. این برایم غنیمتی بود.هرچند که او مرا نمی خواست.
کار آرایشگر تا نزدیکی ظهر طول کشید. فاطمه هم آماده بود. فورا با فرهاد تماس گرفت که به دنبالمان بیاید. وقتی در آینه به خود نگریستم باورم نمی شد ! واقعا من بودم؟
سهیلا خانم از من خواست تا به عنوان مدل از من خواست تا به عنوان مدل عکسی بگیرد و در آرایشگاه بزند. عکس را که انداخت فرهاد هم آمد. سهیلا خانم فورا چادری سر کرد و به طرف سالن بیرونی رفت. قبل از اینکه شنل مرا بدهد از فرهاد خواست تا بالا بیاید. وقتی فرهاد وارد سالن شد سهیلا خانم دست مرا گرفت و به نزد او برد و گفت:
_هزار ماشاءالله چه دوماد برازنده ای!به هم دیگه میاین... آقا دوماد کار ما رو تأیید می کنی؟
نگاهش سرشار از تحسین و هیجان زده خیره به من ثابت بود. لبخند شیرینی که روی لب هایش جا خوش کرده بود تار و پد بدنم را به لرزه انداخت. شرمزده سرم را به زیر انداختم و از فاطمه خواستم شنلم را روی دوشم بیاندازد. تا شانه هایم را بپوشاند. فرهاد به طرف سهیلا خانم رفت و خیلی رسمی گفت:
_متشکرم خانم , هرچه زودتر حساب کنید خیلی عجله دارم.
سهیلا خانم که از سردی رفتار او یکه خورده بود به اجبار خندید و گفت:
_بله بله باید هم عجله داشته باشیدمنم بودم عجله داشتم , ولی قابلی نداره.
او در حال چک و چانه زدن با سهیلا خانم بود و من در افکار خودم غوطه ور بودم.نمی دانم چرا فکر می کردم او با دیدنم برخوردی غیر از این داشته باشد!چرا انتظار بروز هیجان بیشتری را داشتم؟ من که همه چیز را از اول می دانستم. اما آن لبخند و نگاه ...
در همین افکار بودم که فرهاد آرام گفت:
_پایین منتظرتونم.
و با عجله خارج شد. سهیلا خانم با تعجب گفت:
_مگه فیلمبردار نمیاد فیلم بگیره و با هم از در سالن بیرون برید؟
فاطمه مستأصل گفت:
_نه نه فکر کنم تو راه اتفاقی برای فیلمبردار افتاده نتونسته به آرایشگاه برسه.
_این طوری که خیلی حیف میشه . خب یه فیلمبردار دیگه!
فورا خداحافظی کردم و همراه فاطمه بیرون آمدیم,ولی نگا های متعجب سهیلا خانم را پشت سرم حس می کردم.هنگام پایین آمدن فاطمه با غر غر گفت:
_بهش گفتم فیلمبردار بیاره,می گه ازدواج موقت فیلمبردار می خواد چه کار؟با دوربین های خودمون فیلمبرداری می کنیم.به خدا نمی دونم چشه؟کی رو می خواست از تو بهتر و قشنگتر؟بی لیاقته دیگه!دیدی وقتی اومد تو چطور ناباورانه بهت نگاه کرد. من که دارم از دستش دیوانه می شویم.
بی اختیار دو قطره اشک روی صورتم چکید ولی فورا پاکش کردم و به فاطمه گفتم :
_مهم نیست فاطمه جان,من سعی می کنم آمادگی هر اتفاقی را داشته باشم. اونم درست میگه ازدواج موقت فیلمبرداری و عکاس نمی خواد.
_نمی دانم جواب مامانمو چی می خواد بده.
هنگام نشستن در اتومبیل,دوباره نگاهش روی چهره ام نشست ولی من فورا کلاه شنلم را پایین دادم و در جایم نشستم. گلهای طبیعی زیبا روی کاپوت ماشین با وزش باد به رقص آمده بودند و نگاه من به روی آنها ثابت بود.فاطمه سکوت را شکست و گفت:
_چند تا عروس توی آرایشگاه بودن ولی شکیبا از همه شون خوشگل تر بود. همه از زیبایی شکیبا حیرون مونده بودن. حتی سهیلا خانم عکسی از شکیبا برداشت تا به دیوار آرایشگاهش بزنه.
ناگهان اتومبیل با ترمز شدید و وحشتناکی متوقف شد که اگر مواظب نبودم سرم محکم به شیشه می خورد. با حیرت به او نگریستم که با عصبانیت فوق العاده رو به من گفت:
_واسه چی گذاشتی ازت عکس بگیره؟
با بی تفاوتی شانه هایم را بالا انداختم و گفتم:
_خب اون یه مدل می خواست منم ایرادی ندیدم. چطورمگه؟!
_شما نمی دونید ممکنه از این عکس هزار تا استفاده نامعقول بشه؟
فاطمه معترضانه گفت:
_ای بابا اگه بخوای به این چیزا فکر کنی هیچ کس تو عروسیش عکس نمی اندازه.
فرهاد با همان لحن عصبی زیر لب گفت:
_اون فرق می کنه,عکس عروسی رو عکاس معتبر آماده می کنه ولی این عکس معلوم نیست برای ظاهر شدن به کدوم عکاسی و به دست چه کسی می افته!
از اینکه تا این حد عصبی و متعصب شده بود,احساس خوشحالی می کردم.گفتم:
_حالا واسه شما چه فرقی می کنه فرهاد خان؟
اخم آلود فرمان اتومبیل را در دستش فشرد و گفت:
_فرقی نمی کنه,اصلا مهم نیست فراموشش کن.
لبخندم را پشت لب هایم پنهان کردم . تا رسیدن به محضر هر سه در سکوتی ازار دهنده به سر بردیم. با پاهایی لرزان از پله ها بالا رفتم. نمی دانستم چرا حرکات و رفتارهایش حتی نیش و کنایه هایش از علاقه ام به او نمی کاست و مهرش را از دلم بیرون نمی کرد.هرچه او با سنگدلی با من برخورد می کرد بیشتر شیفته و بی قرارش می شدم. به هر نحوی که بود می خواستم دل او را بدست آورم.
در محضر,پدرهایمان منتظر ما نشسته بودند.پدرم هنگام ورود ما با چشم هایی در اشک نشسته,به چشم هایم خیره شد.بغض راه گلویم را بسته بود. بلافاصله صیغه محرمیت جاری شد,یک صیغه شش ماهه! همان جا فرهاد چهارده سکه مهریه ام را پرداخت کرد تا زیر دین نباشد. سوار اتومبیل گل زده او شدیم و به طرف خانه به راه افتادیم. کوچه را چراغانی کرده بودند و بر سردر حیاط نیز چراغ های رنگی خودنمایی می کرد. با تمسخر به همه اینها نگاه می کردم. احتیاجی به این همه چراغانی نبود,من چند ماه دیگه به منزل پدرم باز می گشتم!
مقابل در ورودی با چهره عبوس پوریا مواجه شدم. با خودم فکر کردم اگر از ازدواج موقت ما باخبر شود چه عکس العملی نشان خواهد داد؟خنده ام گرفت. همان طور که کلاه شنلم را عقب تر می دادم به او سلام کردم,او نیز با نگاهی سرشار از تحسین مرا می نگریست و سلام گفت. با لبخند پرسیدم:
_کی اومدی؟
یکی دو ساعتی میشه.
و در همان حال نگاه غضب آلودی به فرهاد انداخت.دوباره گفتم:
_خوش اومدی.پیمان هم اومده؟
_آره بالاست.
در لحنش گله مندی موج می زد. پرسیدم:
_چرا جلو در ایستادی ؟بیا تو.
_نه همین جا خوبه.
به طرف فرهائ برگشتم؛نگاه خیره اش را به پوریا دوخته و اخم هایش در هم بود.
با ورود ما صدای هلهله و شادی در خانه طنین انداخت.بوی دود اسپند که خاله پروین راه انداخته بود در فضا پیچیده بود و نقل های ریز رنگی بر سر و صورتمان پاشیده می شد. در دل به این همه ذوق و خوشحالی می خندیدم و حسرت می خوردم. همه از زیبایی من تعریف و تمجید می کردند و ما ر ازوج مناسب هم می دانستند.ثریا خانم با شادمانی پول هایی را که به صورت پاپیون تزئین کرده بود به سر و روی ما می ریخت. اصلا رنگ به چهره نداشت و معلوم بود به اجبار روی پا ایستاده است. بچه های کوچک برای جمع کردن پول ها زیر دست و پای ما تقلا می کردند و او انگار با رسیدن به آرزویش, درد و بیماری را فراموش کرده و با روحیه ای مضاعف و به کمک دخترانش در جمع حاضر شده بود. ما را به اتاقی که در آن سفره عقد چیده شده بود راهنمایی کردند.بالای سفره مبلی دو نفره گذاشته بودند,هر دو در کنار هم نشستیم. از گرمای حضور او در کنارم احساس خوشایندی داشتم. پنجه هایش را در هم فرو کرده بود و به فرش زیر پایش چشم دوخته بود.فائزه با دوربین عکاسی از ما عکس می گرفت و کیمیا خواهرم با دوربین فیلمبرداری خودمان فیلمبرداری می کرد.ثریا خانم که متوجه دوربین کیمیا و غیبت فیلمبردار شد,به طرف فرهاد آمد و با لحنی گله مند و اخم آلود گفت:
_پس فیلمبردار کجاست فرهاد؟چرا لحظه به این مهمی باید از دست بره؟
فرهاد دستپاچه شد و با من و من جواب داد:
_مامان جان چرا عصبانی می شوید؟تقصیر من نیست که, می دونید ... آخه یه اتفاق ناگوار افتاد.گروه فیلمبرداری چون یکمی تأخیر داشتن می اومدن به سمت آرایشگاه که متأسفانه توی مسیر تصادف بد و شدیدی می کنن. الان هم همه شون توی بیمارستان بستری ان. من تماس گرفتم که یه گروه دیگه برامون بفرستن که از شانس بداون گروه هم به یه مجلس دیگه دعوت شدن. مامان باور کنید من تلاشم رو کردم ولی موفق نشدم فیلمبردار دیگه ای رو پیدا کنم ...
از شدت تعجب چشم هایم گرد شده بودند.بنده خدا ثریا خانم هم باور کرد و با ناراحتی گفت:
_ای بابا این دیگه چه بدشانسی بود!خیلی بد شد.آخه این جوری که نمیشه. وای خدا حالا چه کار کنم؟عروس قشنگم,خیلی شرمنده ات شدم.
دست های سرد و نحیفش را در دست فشردم :
_این حرف ها چیه؟ تو رو خدا خودتون رو ناراحت نکنین. کیمیا داره فیلمبرداری می کنه. همین کافیه دیگه.
_ولی این راضیم نمی کنه.
این را گفت و غرغر کنان بیرون رفت.فرهاد نفسش را با صدا بیرون فرستاد و در حالی که در مبل فرو می رفت آهسته گفت:
_به خیر گذشت !خدا منو ببخشه.
به زور خنده ام رو کنترل کردم و گفتم:
_چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟!
نگاهم کرد و همان طور آرام جواب داد:
(نمی دونم. این روز ها عقلم درست کار نمی کنه.
دوباره دریای نگاهش طوفانی و غم آلود شد. صورتم را به جانبی دیگر چرخاندم تا چهره ناراحتش را نبینم. چند لحظه بعد نگاهم به سمت نگاه جذابش سر خورد. از فشاری که به انگشتش می آوردم تا به زور حلقه را دستش کنم خنده اش گرفته بود.خدای من!چقدر خنده هایش دلربا و جذاب بود خودم هم خنده ام گرفت. بالاخره حلقه را به زور در انگشتش جا دادم. صدای دست زدن حضار بلند شد و مجی از تقل و پولک و گل به سرمان سرازیر شد. لحظاتی بعد با صدای موزیک, جوان ها به سالن رفتند و مشغول شادی و پایکوبی شدند و لی بزرگتر ها هنوز در اتاق عقد حضور داشتند.ثریا خانم سرویس طلا را به دستم داد. پدرم ساعت زیبایی را به دست دامادش انداخت و مادرم زنجیر زیبایی به او هدیه داد. بعد از گرفتن چند عکس با پدر و مادرهایمان نوبت به فامیل رسید. پدربزرگ ها و


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
  • شهر عشق
  • دانلود رمان عاشقانه
  • مهسان چت
  • مهسان چت
  • دانلودرمان
  • دانلود اهنگ احساسی
  • دانلود اهنگ غمگین
  • عسل چت
  • دانلود سریال عاشقانه
  • دانلود سریال شهرزاد 2
  • سایت عاشقانه
  • چت روم
  • چت
  • چت روم
  • درجه چت روم
  • چت روم
  • چت روم
  • خرید بک لینک
    چت روم
    چت شهر عشق مهسان چت
    دانلود اهنگ احساسی